جلال الدين الرومي

49

فيه ما فيه ( فارسى )

حقّ تعالى اين نقاب‌ها را براى مصلحت « 1 » آفريده است كه اگر جمال حق بىنقاب روى نمايد ما طاقت آن نداريم و بهره‌مند « 2 » نشويم . به واسطهء اين نقاب‌ها مدد و منفعت مىگيريم . اين آفتاب را مىبينى 86 كه در نور او مىرويم و مىبينيم و نيك را از بد تمييز مىكنيم و درو گرم مىشويم و درختان و باغ‌ها مثمر مىشوند و ميوه‌هاى خام و ترش « 3 » و تلخ در حرارت او پخته و شيرين مىگردد ، معادن « 4 » زر و نقره و لعل و ياقوت از تأثير او ظاهر مىشوند . اگر اين آفتاب كه چندين منفعت مىدهد به وسايط ، اگر نزديك‌تر آيد هيچ منفعت ندهد بلكه جملهء عالم و خلقان بسوزند و نمانند . حقّ تعالى چون بر كوه به حجاب تجلّى مىكند او نيز پردرخت « 5 » و پرگل و سبز آراسته مىگردد « 6 » و چون بىحجاب تجلّى مىكند او را زير و زبر و ذرّه « 7 » ذرّه مىگرداند فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا « * » . سايلى « 8 » سؤال كرد كه آخر در زمستان نيز همان آفتاب هست گفت ما را غرض اينجا مثال است « 9 » . امّا آنجا به جمل است و نه حمل ، مثل ديگرست و مثال ديگر . هرچند كه عقل آن چيز را بجهد ادراك نكند امّا عقل جهد خود را كى رها كند ؟ و اگر ( عقل « 10 » ) جهد خود را رها كند آن عقل نباشد . عقل آن است كه همواره شب و روز مضطرب و بىقرار باشد از فكر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراك بارى « 11 » ، اگرچه او مدرك نشود و قابل ادراك نيست . عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع « 12 » . هرچند كه پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاك شود امّا پروانه آنست كه هرچند برو آسيب آن سوختگى و الم مىرسد ، از شمع نشكيبد و اگر حيوانى باشد مانند پروانه كه از نور شمع نشكيبد « 13 » و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد « 14 » و اگر پروانه خود را بر نور شمع مىزند « 15 » و پروانه

--> ( 1 ) . ح : مصلحتى ( 2 ) . ح : بهره‌مند ( 3 ) . ح : خام ترش ( 4 ) . ح : و معادن ( 5 ) . ح : او را پردرخت ( 6 ) . ح : و پرگل و سبزه و آراسته و پيراسته مىگرداند ( 7 ) . ح : زير و زبر ذره ( * ) . سورهء اعراف آيهء 143 ( 8 ) . ح : سايل ( 9 ) . ح : از اين حمل گفتن مثال است ( 10 ) . ح : ( عقل ) ندارد ( 11 ) . ح : بارى تعالى ( 12 ) . ح : همچون شمع است ( 13 ) . ح : بشكيبد ( 14 ) . ح : و خود را بر آن نور نزند او خود پروانه نباشد ( 15 ) . ح : بزند